گفت: خوبی
دوباره گفت
به خود که آمدم دلبران بی دلبر سبقت گرفتن از نوشتارم
ناامید شدم؛ پرواز کردم با هواپیما!!
گفت: "اشک ریختم برای آهنگ الهه ناز بنان "
گفتم: خوشحالم؛ فقط همین
گفت: همیشه کوتاه حرف می زنی!
گفتم:حرفی ندارم؛ ...
گفت:زیر لب چی گفتی؟
مادرم می گفت:" تو بهترینی"
خندیدم
کاش او هم می فهمید
شخصیت داستانم بر سر من هوار شدند!
غرق در شخصیت داستانم نیستم!
معجزه را می بینی؛ حرف هایم روی آنتن دفتر نقاشی پخش شد! آدمک نقاشی عذاب وجدان گرفت!
در بازی های کودکانه اش مرا بازی نداد.
*
آدمک نقاشی یکی از چهره های سرشناس شد!
*
پرنده در انتظار تعبیر یک خواب عجیب بود!
یک قدم مانده بود به آرزو هایم برسم.
گفت "تو یک خیالپرداز ساد ه ای" و بعد خندید بر من.
باور کردم.
← صفحه بعد