خاطراتم را در اردوگاه دشمن؛ زندانی کردم.
ببخشید جناب عزرائیل دست نگه دار؛
فردا تشیع کنید مرا
آدمک های نقاشی ام
سیاه اند
می گفت: متنفرم از مردان.
گفتم: موجود بدبین در قلب من جایی ندارد.
دو ماه بعد
حلقه ی در دستانم درخشید.
کلاغ بدون قارقار؛ تدبیری اندیشده برای پرنده ی کوچک .
وقتی غرور و احساس جنگ کردند؛ این شد که تو نوشتی ... لعنت بر هر دو!
شعر هایم
بوی کلافگی می دهند
شاعر نشدم؛
عشق تو را نادیده بگیرم
شاید اغماض گونه باشد؛ ولی
محشرتر از این نمی شود
نوشته ی مرا روی یخچال ندید!
دوباره شعر خواهم گفت؛
چه آسمان ابری یا بارانی
قاصدک ها، در بهار ذهنی ام می رقصند
آنقدر نوشتم پاک کردم تا شدم میرزا نویس مفهوم زندگی به این است؟
← صفحه بعد