خیالپرداز ساده ( افسانه زنی از دیار سبز )

بهترین دوستان من( تقاشی- عکاسی - شعر و داستان نویسی) می بینی دوستان مرا!

می بینی
نویسنده : افسانه ( ایران سرزمین من - زنی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

گفت: خوبی

دوباره گفت

به خود که آمدم دلبران بی دلبر سبقت گرفتن از نوشتارم

ناامید شدم؛ پرواز کردم با هواپیما!!


 
 
باور کُن
نویسنده : افسانه ( ایران سرزمین من - زنی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤
 

دلم برای دلم سوخت.


 
 
مژده
نویسنده : افسانه ( ایران سرزمین من - زنی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

 گفت: "اشک ریختم برای  آهنگ الهه ناز بنان "

گفتم: خوشحالم؛ فقط همین

گفت: همیشه کوتاه حرف می زنی!

گفتم:حرفی ندارم؛ ...

گفت:زیر لب چی گفتی؟


 
 
ای دل غافل
نویسنده : افسانه ( ایران سرزمین من - زنی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
 

مادرم می گفت:" تو بهترینی"

خندیدم

کاش او هم می فهمید

شخصیت داستانم بر سر من هوار شدند!

 غرق در شخصیت داستانم نیستم!


 
 
تعجب نداره؟!
نویسنده : افسانه ( ایران سرزمین من - زنی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 

معجزه را می بینی؛ حرف هایم روی آنتن دفتر نقاشی پخش شد! آدمک نقاشی عذاب وجدان گرفت!


 
 
گفت که ...
نویسنده : افسانه ( ایران سرزمین من - زنی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

در بازی های کودکانه اش مرا بازی نداد.

*

آدمک نقاشی یکی از چهره های سرشناس شد!

*

 پرنده در انتظار تعبیر یک خواب عجیب بود!


 
 
تو باور نکُن
نویسنده : افسانه ( ایران سرزمین من - زنی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

یک قدم مانده بود به آرزو هایم برسم.

گفت "تو یک خیالپرداز ساد ه ای" و بعد خندید بر من.

باور کردم.

 


 
 
می دانستی
نویسنده : افسانه ( ایران سرزمین من - زنی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
 

 درس گرفت؛ از بی درسی!


 
 
← صفحه بعد