نقطه سر خط : افسانه بانویی از دیار سبز

بهترین دوستان من( تقاشی- عکاسی - شعر و داستان نویسی) می بینی دوستان مرا!

بهاریم اما...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱
 

 می خواهم از بهاربگویم که اندک اندک بهار در راه است و جوانه های سبز نغمه سرایی می کنند. هر چند دلم جا ماند در میان شکوفه های بهاری.

 


 
 
ترانه عشق
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 

گفتم: بخوان شعری

گفت: شعری بگو جاودانه

گفتم: جشن می گیرم برای بهاری که در راه است.

 


 
 
با تو هستم...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
 

در خیالم کتابی ثبت کردم بدون مجوز، بدون خواننده .

اگر سوالی داشتی؟ خواهم به تو گفت:

 جنگل مه گرفته عاشق فصل بهارِ همان بهاری که عطر شکوفه های

عشق در فضای قلبت می پیچد.


 
 
انتظار...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
 

صبح روز سوم بعد از چند ساعتی که به اندازه یک عمر بود. آفتاب غروب 

 کرد. زوجی از آدمک های نقاشی ام از دفترکاهی خارج شدند.

سفارش نمی کنم،

بدان گنجشک ها ی عاشق دوباره آواز خواهند بهار در راه است.


 
 
در هنگام خواندن شعر 11/ اسفند /89
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
 

صدای قار قار کلاغ ها در ساعت ٣٠/۶خیال هایم را ترساند. خیال هایم

پرواز کردند. هنگامی که صدای ترمز ماشین مرا با خود بُرد!


 
 
همکلام
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
 

برایم نوشتی، برایت نوشتم.

که خندیدن به سختی روزگار را، تو به من آموختی.    

  برایت گفتم:

 هرگز حسد نبردم برمنصبی و مالی

تقلب کردی گفتی:

 الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

 سعدی شیرازی                                                                 

 


 
 
برگ خشک پاییزی
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
 

برگ های پاییزی قبل از پایین آمدن از درخت خُرد شدند.


 
 
امروز دوشنبه...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩
 

در کوچه پس کوچه های ذهنم پُر از خاطره های کودکی؛ که کودکی

نکردم پرواز می کند.به آسمان آبی نقاشی ام.

 می ایستم، نگاه می کنم، شک می کنم به همه ی آدمیان.... هنگام

 سفرم لباس سفید بر تن کنید. سفید یعنی پاک، رو راستی یعنی من،

  یعنی تو...

 می شکنم، می شکنیم از دورویی.


 
 
بی نهایت تعجب..............
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸
 

بهار در راه است  چه تو باشی، چه نباشی بر گهای سبز،

جوانه می زنند بدون حضور تو

پاییز سبز می شود. در این دنیای وارونه و تو سلامی دوباره خواهی کرد بدون حضور من.

شانس آوردی صبوری می کنم، در کُما ی فکر هستم تا چه بگویم به تو....


 
 
می دانی...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥
 

آنقدر سخاوتمندم که سیب های سرخ دفتر نقاشی را به پاس نان نمک تقدیمت کنم.


 
 
قطره ...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢
 

مجبور نیستی ؛ مجبور نیستی وقتی در این دنیا سیر نمی کنی شرو ع به نوشتن کنی.

که چی ؟

بالی برای پرواز نداشتی و ذهنت پرواز کرد. افسانه را افشانه بگویی! من فهمیدم به کسی نمی گویم اما...

  همه ی تقصیر ها را گردن هوای دود آلود بگذاری که سینه ات خس خس می کند.

اما نه می دانم چشم هایت از این همه دود هیچ نمی بیند.