نقطه سر خط : افسانه بانویی از دیار سبز

بهترین دوستان من( تقاشی- عکاسی - شعر و داستان نویسی) می بینی دوستان مرا!

پیام...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠
 

آرزوهایت را به باد سپرد ی تا شاید زودتر پیامت را بشنوی.


 
 
حرف من این است که...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
 

دیگر من حرفی ندارم - حتا برای خودم


 
 
!!
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧
 

دیروز به دنبال خود بودم- امروز به دنبال تو هستم.


 
 
روزهای من
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

نوشته هایم روز به روز بزرگتر و بی وفاتر شدند!


 
 
در یک خزان پاییز...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

در کوچه پس کوچه های شهر با صدای بلند شعر می خواند. نفهمیدم برای چه ؟!

این نغمه چه شیدایی بود! آیا من در خوابم؟


 
 
باور می کنی...
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩
 

دور هم غذا خوردن خیلی بهتر از تزئین غذاست باور کن!


 
 
پرنده من !
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦
 

 می دانستی روز ها و شب ها به تو فکر می کنم که در آن قفس تنک نغمه سرایی می کنی،پرنده ی آواز خوان


 
 
فقط هذیان بود!
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢
 

در تب 40 درجه گفت :

مرا دوست دارد،

ولی باور مکن