نقطه سر خط : افسانه بانویی از دیار سبز

بهترین دوستان من( تقاشی- عکاسی - شعر و داستان نویسی) می بینی دوستان مرا!

مهمانی
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱
 

افکارم در ذهنم جا خوش کردند و مرا به سکوت دعوت می کنند،وقتی سکوت می کنم بیشتر می ترسم.


 
 
خبر
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
 

باران الهی آمدزبان

در زیر باران ، نام تو را صدا خواهم کرد ای خدای من. 

 


 
 
از نمایش - خوشحال باش
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥
 

نگاه به آسمان کردم.

 ابر ها تکه تکه بودند. مرا به یاد واژه هایم انداخت که در شعله های آتش نابود شدند.

لبخند زدی.


 
 
حسادت
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
 

سایه ی حسادت

بر روی سنگفرش های براق

حکایت از این داد، رشک بردی

حتا؛ بر دوش خسته ام.


 
 
همین امروز
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱
 

 وقتی با من حرف زد دلم گرفت.

گفت: آدمک های نقاشی من خودشان را حبس کردند،از بعضی این مردمان به ظاهر نابینا.

 آدمک ها دلشکسته تر از دیروز شدند.

گفتم:  ای داد بیداد.

گفت: هم صحبتی با آن ها خطر ناکِ ؛ راحت می توانند دروغ بگویند.

گفتم:در جایی خواندم که

 "وقتی صدای تلاوت قران به گوش می رسد موی بر اندام انسان راست می شکند وپشت آدم های گناهکار ودروغگو را به لرزه در می آورد."

گفت: خدا صدای مرا می شنود.

گفتم: مطمین باش؛ مطمین


 
 
باران ببار
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧
 

می خواهم این بار به شیوه خودم تو را صدا بزنم. بر من باران را نازل کن.

زیر باران فریاد خواهم زد و نام تو را خواهم گفت:

ای خدای من

این هم می تواند یک آرزو باشد؟ همیشه اینطور بوده .

 

قصه ی ننه بلقیس امروزیخنده

 گفت:  ننه - شیپور دست گرفته میگه دوستش دارم - یعنی می خواهد وانمود کند  بیشتر از من دوستش دارد.

گفتم: بگذار دلش خوش باشد....

گفت: خدا حفظت کنه ننه فهمیدم.

 


 
 
شو نه هایم
نویسنده : شهید گُمنام! افسانه زنی از دیار سبز - ایران سرزمین من ) - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳
 

 سرش را بر روی شونه هایم گذاشت گفت: قلبم به درد آمد وقتی خاطرات کودکیم را دزدید!

 بچه که بودم فکر می کردم دزد ها فقط لباس سیاه بر تن می کنند.

گفتم: مطمین باش  یک روز دزدی خاطراتش را خواهد دزدید.

گفت: