نقطه سر خط : افسانه بانویی از دیار سبز

بهترین دوستان من( تقاشی- عکاسی - شعر و داستان نویسی) می بینی دوستان مرا!

بید مجنون
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
 

بید مجنون؛

 سایه بان بالای قبر

خشکید!

اول: برگ هایش زرد شد و بعد،

او را به خاکسپردند!

به همین راحتی...

 


 
 
باورکُن
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩
 

زندگی با من؛

من با زندگی،

هر دو همزمان، با هم خندیدیم!


 
 
راننده تاکسی گفت:
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸
 

  چشمک    وقتی کرایه را گران کردم!


 
 
سرورم،
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
 

 چاره ای نبود! فرار کردم؛ من اینجا و آنجا هستم.

دل من گله دارد، از ذهنم!

 بنوازید؛ نغمه جاودانه!


 
 
سیاه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

پله ها در ذهنم نقش بستند.

تو سقوط کردی

در تصویر نقاشی!

چشمانت بسته بود.

عابر عبور کرد از خیابان

ماشین ها

از پیاده روها

ذهن سیال تو می چرخد در لابه لای شهر؛

پُردود وسیاه


 
 
او...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳
 

نامه رسان نامه ها را در بلند ترین نقطه کوه رها کرد؛ کلبه ی در آتش می سوخت!

آتش در آب رنگ ها محو شدند. نامه رسان دوباره ....


 
 
شوک
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩
 

ماهیان قرمز حوضِ نقاشی ام دچار فراموشی شدند!


 
 
سیاه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸
 

قفسی نقاشی کردم؛ در قفس باز است.گربه ها جا خوش کردند!


 
 
صدایِ ...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
 

گفت:خیلی از روزها که گذشت با قفل لبم را بستم!

گفتم:زندگی ایستاد؟


 
 
همین
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
 

 با تعجب دیدم !برف آفتاب را دید از خجالت آب شد.


 
 
حیران
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠
 

به لحظه های مرگم فکر می کردم؛ پیاز داغ؛ زودتر سوخت.


 
 
پاییز
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩
 

 یک شاخه گل از فرشِ؛ نقاشی ذهنی اش، به تو هدیه کرد.


 
 
امروز
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧
 

شعر خواهم گفت

داستان خواهم نوشت

نقاب

تلخ

زشت

خورشید

ستاره

عشق