نقطه سر خط : افسانه بانویی از دیار سبز

بهترین دوستان من( تقاشی- عکاسی - شعر و داستان نویسی) می بینی دوستان مرا!

به خاک سپرد
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ زنی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤
 

 گفت: خمیده می شوم که همه چیز با دلار سنجیده می شود... وقتی

 ستاره ها کامل در بی آیند هر دو کلیه هایم را می فروشم تا تمام نوشته هایم بخوانی...

گفتم:دست نگه دار گیرم که نوشته هایت خوانده شود...شاید نعل اسب

 از روی آن رد شود... یا شمشیری بر روی واژه هایت کشیده شود... 

گفت:


 
 
گریه کردم
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ زنی از دیار سبز ) - ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
 

من خدا حافظی بلد نیستم

این را واژه هایم گفتند

و تو مرا محکوم کردی


 
 
محو
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ زنی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٩
 

زن می دانست؛مجنون آن قدر خاطرات دارد چشمک یک روز فریاد زد....

فقط 75./. تصدیق کُن مراقب خاطرات  خوبی که با من داشتی هستی .نیشخند


 
 
راستی چرا؟
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ زنی از دیار سبز ) - ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٢
 

چرا مردها فراموش می کنند و زن ها به خاطر می آورند؟متفکر


 
 
دکتر جان گری
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ زنی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱
 

به من زنگ بزنوقتی زن احساسات خود را مستقیما مطرح نمی سازد گریهو نا خواسته مشاجره را  پایه ریزی می کند.شیطان


 
 
هر جه گفتم
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ زنی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٦
 

با شما هستم.

آهای...

واژه هایت فریاد می زنند

آهای با توم؛ ایست بازرسی