نقطه سر خط : افسانه بانویی از دیار سبز

بهترین دوستان من( تقاشی- عکاسی - شعر و داستان نویسی) می بینی دوستان مرا!

تنها باد
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

* سایه شدم، و صدا کردم:

کو مرز پریدن ها ،دیدن ها؟ کو اوجِ(( نه من)) ، دره ی (( او ))؟

وندا آمد: لب بسته بپو.

مرغی رفت.، تنها بود، پر شدُ جامِ شگفت.

و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!

دستم در کوهِ سَحَر (( او )) می چید.

و ندا آمد؛ و هجومی از خورشید.

از صخره شدم بالا در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.

وندا  آمد؛ بالاتر، بالاتر١

آوازی از ره دور: جنگل ها می خوانند؟

وندا آمد: خلوت ها می آیند.

و شیاری زهراس.

و ندا آمد : یادی بود، پیدا، پهنه چه زیبا!

(( او )) آمد، پرده زِ هَم وا باید، درها هم.

وندا آمد: پرها هم.

٠ هشت کتاب،ص( ٢۵١ )

در کتاب شرقِ اندوه، با همه ی نثر های موزون وشعرهای پراکنده و رویا های هذیان مانند، گاهی سخن اوج می گیرد و زن و آهنگ و مهنی و ترتیبِ معنویِ کلام با هم، هم رنگ و هم دست می شوند و جلوه یخاصُی دارند و اما هنوز سپهری، خویشتن خویش را مطرح می کند: