سهراب سپهری می گوید

نور در کاسه ی مس، چه نوازش ها می ریزد!
نردبان ازسر دیوارِ بلند، صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره ی من پیداست.
چیز هایی هست، که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای با بِکَنَم خواهم مُرد.
می روم بالا تا اوج، من پُر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت، من پُر از فانوسم.
من پُر از نورم و شن
و پُر از دار و درخت.
پُرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پُرَ م از سایه ی بر گی در آب:
چه درونم تنهاست.

/ 0 نظر / 2 بازدید